سلام

از ارديبهشت 85 شروع به نوشتن در بيستوون كردم نمي تونم بگم كوهنورد شدنم اما شايد بشه گفت تولد كوه رفتنم همزمان با شروع نوشتنم در بيستوون بود.

توي اين مدت دوستاي زيادي پيدا كردم كه هميشه لطفشون رو با تماس ، ايميل و يا كامنت از من دريغ نكردند.

خيلي وقته تنبل شدم ! خيلي وقته كه حوصله كوه رفتن رو ندارم ... دستم به نوشتن مي ره ...

حوصله ي هيچي رو ندارم حتي خوصله ي خودم رو!!

توي دنياي خودم غرقم ! دورو برم رو پر كتاب كردم !!

دارم اينجوري خودمو گول مي زنم !!

توي اين مدت بيستوون منو خيلي عوض كرد ، منو واريد يه دنياي ديگه كرد دنياي بيستوون!

اما حالا ديگه نمي تونم ادامه بدم !!

يه عالمه راه مقابلمه اما توان راه رفتن رو ندارم ! سرجام نشستم حتي به راههاي رو بروم چشم هم نمي دوزم !

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ...

به كسي توجه نمي كنه ...

از كسي خجالت نمي كشه...

مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه...

‌آفتابي شه...!!!

کاش...

کاش مي شد مثل آسمون بود...

كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي...

بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده ....

انگار نه انگار كه غمي بود...

همه چيز فراموشت بشه !!

كاش ...

......

مي خوام اونقدر ببارم كه آبي شم... آفتابي شم...

اگه آفتابي شدم بر مي گردم

و گرنه دنياي بيستوونم هم ناتمام مي مونه .

منو ببخشيد اگه توي اين مدت با نوشته هام يا حرفام حتي به اندازه يه گرد خاطرتون رو آزردم ...

خداحافظ

ري را دختري از ديار بيستون