|
باد مي آيد و باران مي بارد رگبار مي تازد..... هي باران شهريوري آمدي تا دلم را جلا دهي ؟ ببار و ببار و ببار تا تيرگي هاي دلم را به در كني!! ببار برگونه هايي كه با آسمان ابري دلم خيس ِ خيس اند.................. * * * هي باران بهاري راستي تيرگي هاي دلم را با خود به كدامين سو مي بري؟؟؟ خيلي وقته كه اينجا بارون نيومده همه جا پر از خاكه و گرما تمام شهر رو گرفته ! چه تابستون گرم و خشك و ... تا حالا تو عمرم توي اين شهر كوهستاني اين همه گرما رو نديدم دلم لك زده بود واسه قدم زدن تو خيابوناي خيس ديروز غروب خيس خيس خيس شدم!! و امروز صبح هم .... و امروز هم از پشت شيشه اتاقم با بارون حرف ميزم : شيشه پنجره را باران شست از دل من اما..... زهرا جليليان(ري را) 20 شهريور 87 - كرمانشاه + نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 15:46 توسط ری را |
|