بیستوون
ودر جستجویت بر سینه ی کوه می ایستم......
گاه خسته و سربزير دلت نمي خواهد به خانه برگردي ، مي روي ، قدم مي زني ، بي جهت ، بي حرف ، بعد يكباره پياله كج مي شود ستاره از لبِ لرزيده ي آسمان مي افتد مي شكند، مي ميرد. نه آسمان ِ تشنه ي برف آلود ، بي تفاوت ُ نه ماه ِ ساكت ِ قصه گو مقصر است ! پرده ها را ببند پنجره ها را ببنند رخسارِ خسته از فهم هر آشنا بپوش، به كسي هم چيزي نگو ، نه در ، نه ديوار و نه آينه ! س.ع.ص
نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت
19:57 توسط ری را| |
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


