بیستوون
ودر جستجویت بر سینه ی کوه می ایستم......
ساعت ۵:۳۰ دقيقه و با تاخير نيم ساعته ي راندده ميني بوس سفر خود رو آغاز مي كنيم يك گروه۱۰ نفره كه كما بيش اونها رو مي شناسم به همراه ۳ نفر كه تازه به جمع دوستارای كوه اضافه شدن و مقصد ما قله ي چرخ لان در۲۰كيلومتري شهر سنقر . موقعيت جغرافيايي منطقه : شهر سنقر مركز شهرستان و كليايي در ۸۵ كيلومتري شمال شهر كرمانشاه قرار دارد . اين شهرستان از شمال به قروه ، از جنوب به شهرستان صحنه ، از شرق به اسدآباد و از غرب به شهرستان كامياران محدود مي شود. واژه سنقر به معني سنقار نام مرغي شكاري است . احتمال مي رود اين پرنده در اين شهرستان وجود داشته و به همين جهت نام اين ناحيه به سنقر معروف شده است . قديمي ترين متني كه نام سنقر بدين صورت آمده است در تاريخ سلاجقه است . بطوري كه در اين دوره امراي سنقر به نام « آق سنقر» معروف بوده اند. نام قسمت كرد نشين از اسم ايل كليايي ماخوذ و به كليايي معروف شد و چون دو قسمت سنقر و كليايي شهرستان را تشكيل دادند اين شهرستان سنقروكليايي ناميده شد. از جاذبه هاي اين شهرستان مي توان به بقعه ي مالك ، امام زاده احمد ، سراي گزنهله ، دشت ورمقان - مر آوزا و.... اشاره كرد. گزارش برنامه : صبح آرام بهاري خبر از روزي گرم را مي داد با سوار شدن ما شليك خنده ي بچه ها ماشين رو منفجر مي كنه رو يه صندلي مي شينم و آروم و بي صدا از شيشه ي ميني بوس بيرون رو تماشا مي كنم بعد از رد كردن ماسي و پراو از دور بيستون رو مي بينم . با نزديك شدن به سه كل ديگه ابهت بيستون رو مي توني ببيني. تمام قاب شيشه رو بيستون گرفته كاش ماشين وايسه و بتونم يه چشم سير بيستون رو ببينم اما دريغ كه بايد تابع گروه باشم و وقت رو از دست نديم چون داره به گرمي هوا افزوده مي شه هرچه قدر مي گذريم نگاهم رو از بيستون نمي گيرم شيشه ي ماشين رو مي كشم باد خنكي به صورتم مي زنه من بيدارم ! انگار واسه اولين باره كه دارم مي بينمش ته دلم مي گم : خدا چرا اين همه زيبايي رو به اينجا داده؟؟ تا اونجايي كه مي تونم تو ذهنم اين استواري رو ثبت مي كنم هرچند كه اين زيبايي ها رو هر چند لحظه يكبار با چشم دوربينم هم ضبط مي كنم . با خنده هاي بچه ها و حميد كه مرتب صدام مي زد كه حرفاشو تصديق كنم به خودم مي آم !! چقدر از بچه ها دور شدم !! بقيه راه رو هم كلام با بچه ها مي شم تقريبا همه هم سن و سال بوديم البته به جزيوسف كه اين برنامه رو به سرپرستي او انجام مي داديم . ماشين آرام آرام پيش مي رفت ماشين كه نه لاك پشت ! راننده ي ماشين خانمش رو هم همراه آورده بود بچه ها مي گفتن كه اهل كوه طبيعت هستن راننده تعريف مي كرد كه ۲ساله كه ازدواج كردن خودش ۲۴ سالشه و خانمش ۲۰ سال!!!! چقدر راحت مي تونن به اين زودي تمام مسئوليت هاي زندگي رو بپذيرن ؟!! هر وقت مي ديدمشون اين سوال واسم پررنگ تر مي شد!! اينقدر اين آقاي راننده صميمي شد كه اصلا فكر نمي كردم كه ۲ تا برنامه بيشتر باشه كه بچه ها رو همراهي مي كنه !!! در حدود ۲۰كيلومتري سنقر به سه راهي ديزگران مي رسيم واز روستاي كلكان وارد خانه باغ قديمي مي شيم كه متعلق به يكي از دوستان بچه ها است حدود ۱۰ دقيقه جاده خاكي رو با ماشين طي مي كنيم و حدود ساعت ۷ دقيقه حركتمون رو آغاز مي كنيم شيب حدود ۳۵ درجه و چشمه هايي كه از بالا به سمت پايين جاري شده بودن عطر تند پونه و گياهاي وحشي و همينطور آواز پرنده ها صحنه هايي كه آدما فقط تو فيلما يا تو تصوراتشون مي تونن ببينن!! اما همه ي اينا واقعي واقعي بود! آرام آرام مي رفتم همه خيلي كم با هم حرف مي زديم و يوسف توصيه كرده بود كه هيچ كس آهنگ رو با صدای بلند گوش نكنه از صداي طبيعت لذت ببرين . بعد از حدود ۵۰دقيقه (با آرام حركت كردن ما) به كفي مي رسيم كه پر از چشمه هاي جاريه است و يه حوضچه كه براي پرورش ماهي در نظر گرفته شده اما حالا بدون استفاده مونده!! كنار يكي از همين آبهاي جاري بساط صبحانه رو پهن كرديم و هر كي هر چي داشت رو كرد!! ارتفاع اينجا حدود ۲۲۰۰متر بود بعد خوردن صبحانه به راهمون ادامه مي ديم اينجا پر از گياهاي داروييه !! بوهاي خيلي خوب رو مي توني استنشاق كني البته اگه آلرژي داشته باشي كه اصلا نمي توني بويي رو احساس كني بيچاره نيما از همون اول راه عطسه مي كرد هرچند كه آنتي هيستامين هم نتونست كاري بجز خواب آلودگي رو براش داشته باشه!! هژير و يوسف تبحر خيلي زيادي رو در مورد شناسايي گياهاي دارويي داشتن و از خاصيت سدر ، بوژنه ، بابونه ، دوا ژان(دواي درد) و.... برام مي گفتن !! منم همش سعي مي كردم درس هامو خوب ياد بگيرم و موقع برگشت اونا رو به كار بگيرم!! بعد از رد كردن اون كفي به يه قسمت صخره اي مي رسيم قسمت رو به رو مي تونيم قله ي چرخ لان رو كه حدود ۲۵۰۰ متر ارتفاع داره رو ببينیم اين قله بلند ترين نقطه ي اين منطقه است . واي خداي من از اينجا مي شه امروله رو ديد !!! اونجا هنوز برف داره مثل پراو!! همين طور كه داشتم امروله رو مي ديدم يوسف گفت پشت سرتو نو نگاه كنيد از اينجا ميشه پراو رو هم ببينين!!! به تصوير كشيدن اين طبيعت بكر و زيبا توي چند تا عكس نمي گنجه همين طور به ذهن سپردن اون همه زيبايي هم كار راحتي نيست!! بعدِ گذشتن از اون ناحيه صخره اي بايد يه قسمت رو دست به سنگ پايين بري از بالا يه دشت رو می دیدم با گلای بنفش که ساقه های بلندی داشتن........ بچه ها مي گفتن كه اينا گل موسيره بعد از اين كه اين گلاي بنفش بيفتن موسير ها مي رسن و مي شه اونا رو از زير خاك درآورد!! واسه اولين بار بود كه مي ديدم!! مثل گل نديده ها دويدم و سط گلاي موسيرداد زدم : سعيد يه عكس ازم بگير !!
پشت سرم هم مي شه قله ي چرخ لان رو ديد. امروزاونقدردويدم و بالا پايين پريدم كه يوسف برگشت گفت : تو مثلا زانوت درد داره ؟ خفه ام كرد!! اما من اصلا به روي خودم نياوردم بعد نيم ساعت بازم ورجه ورجه هام شروع شد!! به جايي رسيديم درختاي بلند كه از بينشون آب جاري بود اينجا تقريبا هم سطح زمين ِ پاي قله به دو گروه تقسيم شديم يه گروه كه بايد قله مي رفتن و هر كس هم كه تمايل داشت مي تونست بمونه ! يوسف و نيما و هژير و دو تا خانم قصد داشتن برن قله رو صعود كنن چقدر هم اصرار داشتن (بجز يوسف) كه من همراشون برم قله !! ته دلم مي خواستم برم به قول هژير كه بهم گفت تو كه واسه اولين بار اينجا اومدي تا قله هم بيا !!اما مي ترسيدم كه اين يك ماه و نيمي رو كه استراحت كردم رو حروم كنم هي به سعيد (برادرم) نگاه مي كردم گفتم : من كه نمي رم تو چي كار مي كني؟ - منم نمي رم راستش فكر نمي كردم سعيد و حميد هم قله نمي رن !! تا يادم نرفته بگم آقاي راننده و خانمشون اين دو زوج جوان هم همراه ما تا پاي قله اومدن خلاصه ۵ نفر از بچه ها سمت قله رفتن سعيد و حميد هم رفتن سر چشمه آب بيارن من هم به همراه اون زوج جوان و امين و اون یکی نيما رفتيم زير سايه ي درختا و منتظر اومدن بچه ها شدیم چند تا چوپان هم زير سايه ي درختا نشسته بودن كه گوسفنداشون در حال چرا بودن !! چقدر اين چوپانا خونگرم بودن اصرار پشت اصرار كه ما چايي آماده داريم ناهار همرامونه بيان بخورين غريبي نكنين !! اونقدر تعارف كردن كه بچه ها ها كلافه شدن خنديدم بهشون گفتم :بيچاره ها يه روزي مي رسه بچه هامون و بچه هاي ۲ نسل بعد از ما درو به رومون باز نكنن ببينين اينا چه قدر ساده و خونگرم هستن كه هرچي دارن مي خوان با ما قسمت كنن !! نيم ساعت بعد سعيد و حميد سقاهاي ما برگشتن ديگه حميد باهاشون صميمي شد اصلا ديگه طايفه ي اين چوپانا فاميلش شدن نمي دونم راست مي گفت يا... اما فكر مي كنم همون يا ... درست باشه و ۱۵ دقيقه بعد يوسف قله رو صعود مي كنه و به ما ملحق شد نمي دونم اين همه انرژي رو از كجا مياره !!! و ۱۵ دقيقه بعد نيما و اون ۲ تا خانم و در نهايت هژير كه بين راه ريواس ديده بود و واسه ما آورده بود كه بخوريم !! هرچه قدر مي گذشت به گرمي هوا و همين طور گشنگي ما افزوده مي شد همه ي بچه ها آماده شديم تا يه جاي مناسب تري ناهار بخوريم راه رو برگشتيم ۱۵ دقيقه ي بعد بساط ناهار و استراحت رو چيديم . ساعت ۳:۳۰ كه هوا داشت رو به خنكي مي رفت وسيله هامونو جمع كرديم و راه رو به سمت نقطه ي شروع حركتمون طي كرديم . ساعت حدود۶ به خانه باغ مي رسيم بعد از استراحت همگي سوار ميني بوس خانم و آقاي جوان مي شيم هوا ديگه خنك شده و يه عصر زيباي بهاري رو سواربر ميني بوس به پايان مي بريم به بيستون مي رسيم ته دلم مي گم خوش به حال بچه هايي كه امروز اينجا بودن!!چقدر امروز طلوع و غروب خورشيد بيستون زيبا اما برام دلگير بود !! نيم ساعت هم دم امامزاده باقر بيستون اطراق مي كنيم و منتظر يه نفر از بچه ها مي شيم كه امروز بيستون بوده و در نهايت مقصد همه كرمانشاه!! ته دلم اغراق مي كنم با اينكه اين همه مي گم از كوه بي زارم از كوه متنفرم اما دلم لك زده بود واسه كوه رفتن هرچند كه برنامه ي امروز يه برنامه ي گلگشتي و سبك بود اما فكر مي كنم برام خيلي لازم بود ارزشش رو داشت كه يه روز از سر كلاس جيم بشم و بزنم به كوه اونم به جايي بکر و زیبا كه حتي اسمش رو هم ممكنه خيلي ها نشنيده باشن . ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


