تبليغاتX
بیستوون























بیستوون

ودر جستجویت بر سینه ی کوه می ایستم......

بعد از كلي غيبت در برنامه ي بچه ها  اولين برنامه زمستاني ام  رو بيستون انتخاب كردم.

مي خواستم علاوه بر سنگنوردي كه در تابستان در بيستون انجام دادم اين بار كوهپيمايي رو بر فراز بيستون تجربه كنم .

جمعه 15 دي ساعت صبح 6 بايد ميدان فرودگاه حاضر مي شديم .

به همراه  سعيد برادرم ساعت 6 به اونجا رسيديم . مينا و حميد و يوسف هم اونجا بودن . بعد نيم ساعت صحبت در مورد كفشهاي مينا و حميد ...!!!! ساعت 6:30  به سمت بيستون به راه افتاديم قرار بود كه  يه گروه ديگه از دوستان  هم نيم ساعت بعد از ما يعني ساعت 6:30 دقيقه از كرمانشاه به سمت بيستون حركت كنن. كه ظاهراً با هم راه افتاديم .

 حدوداً 18 كيلومتري كرمانشاه به سمت تهران، دم پليس راه پياده مي شويم و از كنار جاده پياده به راه مي افتاديم .

يوسف از جلو مي رفت من و مينا هم گرم صحبت كردن  و حميد و سعيد هم بعد ما مي اومدن 

در حين راه رفتن و صحبت هاي ما يوسف هي داد مي زد :

شما دوتا كم حرف بزنين راه بيفتين!!! نه اينكه خودش تنها راه مي رفت و هم صحبت نداشت از حرفاي درگوشي ما هم خسته شده بود !!

اما كو گوش شنوا ما كارمون رو ادام مي داديم....

هوا خيلي عالي بود منم تا تونسته م لباس تنم كرده بودم !!

بعد 15 دقيقه پياده روي ، گروهي كه مثلاً قرار بود بعد از ما حركت كنند زنگ زدن و موقعيت ما رو پرسيدن خيلي جالب بود اونا قبل ما راه افتاده بودن و تا اول مسير رو با ماشين اومده بودن!!!

ما هم سرعتمون رو بيشتر كرديم و بعد 15 دقيقه و حدود ساعت 7 صبح به اونا رسيديم .

  بعد احوالپرسي و آشنا شدن با كسايي كه تا حالا نديده بودمشون  به راهمون ادامه مي داديم .

هر چقدر كه بالا تر مي رفتيم  زيبايي هاي اينجا برام هويدا مي شد.

بيستون نه تنها از مقابل  بلكه همه ي جاي اين كوه زيباست

ساعت حدود 9:30 دقيقه  به يه تخت سنگ رسيديم كه مي تونستيم زير اونجا صبحانه بخوريم(فكر مي كنم اسم اونجا غار جوجه تيغي باشه!) ... رو به بالا  ارتفاع برف خيلي بيشتر مي شد .. و مجبور بوديم كه حتما گترها مون رو ببنديم

صبحانه خوردنمون با خنده و شوخي و .....

بعد 1 ساعت!!! به پايان رسيد نيم ساعت هم صرف عوض كردن لباسها و بيستن گتر و... شد

ديگه داشت باورم مي شد كه مسيرما سمت قله نيست!!! و تا ميدان بيستون بيشتر نمي رسيم كه بالا بريم!!!

حدود ساعت 10:40 دقيقه  چند نفر از بچه از جلو مي رفتن و بقيه هم از پشت سر اونا به راه افتاديم.

روز 2 شنبه چند نفر از بچه ها  (البته منظورم مينا و حميده كه هفته ي قبل اين وظيفه ي خطير و انجام داده اند) تا ميدان رو برف كوبي كرده بودن و مسير رو مي شد تشخيص داد .

چيزي حدود 1 سال بود كه ديگه زيبايي رو كه از بچگي   از برف مي ديم ديگه نمي ديدم و هر چقدر بالاتر مي رفتم و  پاهامو روي برفا فرو كردم خاطرات بچگيم دوباره برام زنده مي شدن ....

ديگه از گروه جدا شدم نه با تيم اول حركت مي كردم و نه با تيم دوم كه عقب دار بودن  وسط تيم با فاصله ي زيادي از پشت سري هام و اونايي كه جلوتر از من بودن خارج از مسير برفها رو پاكوبي مي كردم تا كمر توي برف فرو رفته بودم!!!  و توي دنياي خودم غرق شدم...................

كوه هايِ بلنِد پر از برف ...سفيدِ سفيدِ ...

حالا ديگه حرفاي همه ي اونايي كه از صعود زمستانه و كوه هاي برفي برام مي گفتن رو رو درك مي كردم...

يه درد كهنه كه از پراو با خودم آورده بودم دوباره آزارم ميداد...

پاي چپم  سنگيني مي كرد....

نه من خيلي مقاومم نبايد كسي بفهمه!!!

همه خيلي آرام  حركت مي كردن البته بيشتر يه برنامه گلگشتي اومده بوديم حدود ساعت  1 ظهر به ميدان بيستون در ارتفاع حدود 2100 متري رسيديم.

با توجه به سرد شدن هوا و اينكه بالاتر ارتفاع برفها بيشتر بود تصميم گرفتيم كه ديگه بالانريم و از بالاي روستاي سنقر آباد پايين بيايم.

همون ميدان بيستون يه چاه بود كه سنگاي توش با زيبايي و دقت خاصي دستچين شده بودن يه طنابچه همرام آورده بودن يه كتري بهش وصل كرديم و آب بالا مي آورديم .

خوردن آب يخ وسط برف.... !! فكر مي كنم مثل خوردن بستني توي يه روز برفي توي خيابون باشه!!

راه مقابلمون رو كه به سمت پايين مي رفت رو شروع كرديم ... خانم ج  از همه مسنتر بود  و من از اينجا به بعد روبا  ايشون  هم قدم شدم ....

يه دفعه بهم گفت پاي چپت مشكلي داره!!!

 

واي ديگه همه فهميدن....!!

منم همش انكار مي كردم ...

« نه چيزيم نيست يه خورده پام درد داره فقط همين»

حالا كي بياد ثابت كنه كه بابا مي تونم بيام پايين!!

چند نفر از بچه ها از جلو مي رفتن تا جايي واسه خوردن ناهار پيدا كنن بقيه هم با من راه مي رفتن كه مشكلي برام پيش نياد!!!

يكي مي گفت : ممكنه  پات سردش شده باشه؟

اما دماي هوا 4 يا 5 درجه بالاي صفر بود .

ولي يوسف و حميد كه پراو همراه من بودن مي دونستن كه به خاطر پيچ خودردن پام توي پراوه كه دوباره اذيت مي شم

احساس مي كردم يه وزنه ي 30 كيلويي به پاي چپم وصل كردن اما بي خيال فقط به راه خودم ادامه مي دادم ...

 حدود يك ساعت مونده بود كه به روستا برسيم و توي تنگ سنقر آباد بچه ها رسيده بودن  و آتيش روشن كرده بودن... ما هم غذاهامونو درآورديم شروع به خوردن غذا و هله هوله و شكستن تخمه و.... كرديم

بازم 1:30  دقيقه طول كشيد .  

خيلي مسيراي دست به سنگ رو دوست دارم و بين راه همش دوست داشتم از جايي برم كه بتونم حداقل سنگ ها رو لمس كنم از قضا هرچي پيش مي رفتم نه تنها دست به سنگ بلكه پا به سنگ هم مي رفتم يعني هرچي سنگ بود بين راه به اين پاي چپ لنگ من مي خورد!!!(هرچي سنگه مال پاهاي لنگه...)

چقدر خودمو نفرين كردم

چقدر سعيد منو نفرين كرد...

اولين برنامه ي كوهپيمايي  بود كه همراه من مي اومد .

همش هم مي گفت : تو كه مي دونستي پات درد داره خب نمي اومدي!! اما من پر رو پر رو مي گفتم : من كه چيزيم نيست ! دارم راه مي رم

اما وقتي پام به يه سنگ مي خورد آروم مي گفتم: آخ

ولي نمي دونم چرا از تمام حرفاي من فقط آه هاي من  رو مي شنيد!!

خداييش فكر نمي كردم اين پسر اينقدر خوب بالا بره!! اعتراف مي كنم مي تونه يه كوهنورد خوب بشه پابه پاي يوسف و آقا اصغر همه ي بچه هاي قوي پيش مي رفت.

 

من به همراه چند نفر از بچه ها با اختلاف حدود 20 دقيقه  پايين رسيديم و از پاي كوه تا روستاي سنقر آباد  و بعد از اون شهر  بيستون رو پياده رفتيم اما من  از اينجا به بعد هيچ دردي احساس نمي كردم!!!

خيلي روز پر خاطره و البته پردردی رو پشت سر گذاشتم ساعت 5 خونه رسيدم وشب...

با درد شديد پام تا صبح نخوابيدم.

من ديگه غلط بكنم  كوه برممممممممم

ديگه كوه نمي خوام .

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 13:44 توسط ری را| |

 

 

بالاخره نمايشگاه عكس برگزار شد..

اونم با چه مشقتهايي ؟؟؟؟

ولي با همه ي سختيهاش برگزاري اين نمايشگاه خيلي براي من ارزش داشت و حاضر بودم هر كاري كنم تا اين نمايشگاه برپا بشه

تمام بعد از ظهرها تا ....

مهم نبود تا چه ساعتي هرچند كه تا همون ساعتهاي  ديرشب... بقيه ي بچه ها هم پا به پاي من يا در حال خريد بودن يا در  حين كار كردن يا تو ي نمايشگاه تا لحظه هاي  آخر مي موندن

فاطمه ، پريسا، مينا،صبا ،سعيد ووحيد

و آقاي مومنه كه بنده ي خدا مسابقه ي قهرماني كشور هم داشت و چند روز پيش هم تيم كرمانشاه توي مسابقات قهرماني تكوندو سوم شد  ايشون هم پا به پاي ما توي نمايشگاه بودن واين موفقيت رو بهشون تبريك مي گم.

 

اما طرح نمايشگاه رو از اوايل تابستون با هيئت استان در جريان گذاشتم و تا يه مدتي اين قضيه مسكوت موند و از آبان ماه ديگه بحث برگزاري جدي شد و آقاي ايزدي ريئس هيئت به همراه  بقيه اعضا ي هيئت با برگزاري نمايشگاه موافقت كردن  و خيلي هم خوشحال شدن

 البته بعضي ها( منظورم خداي ناكرده اعضاي هيئت نيست) مثل اون شخصيت كارتون گاليور كه هميشه مي گفت من مي دونم ....   و اصلا هم براشون اين قضيه جدي نبود ....

بگذريم.

قرار شده بود نمايشگاه با موضوع انسان، كوه، طبيعت،  به مناسبت  روز جهاني كوهستان و سالگرد قربانيان حادثه كول جنو ن برگزار بشه .

و ولي يه روزفكري به ذهنم رسيد كه ازعكسهاي  جان باختگان  كول جنون و همينطور عكسهايي كه اين عزيزا توي برنامه هاشون گرفتن  هم توي اين نمايشگاه باشه .

من هم با خانوده هاي اين عزيزا قضيه رو  در جريان گذاشتم كه خيلي هم خوشحال شدن كه قراره اين نمايشگاه براي سالگرد برگزاربشه

مي دونم اين كار  براي  خونواده هاشون خيلي سخته  ديدن عكسهاي عزيزاشون ياداوري خاطراتشون ....

رد اشكاشون  روي عكسها مي تونستم احساس كنم.

از انا خيلي ممنوم كه  با عث شد با خانواده مرحوم قديمي در تماس باشم اما خيلي دوست داشتم كه عكسي از ايشون هم به دستم برسه اما مثل اينكه واقعا اين سعادت نصيبم نشد

 

در زماني كه من دنبال عكسهاي اين عزيزا بودم  ديگه حقيقتش يادم رفته بود كه قراره كساي ديگه اي هم عكس بفرستن  يه روز كه رفتم هيئت  يه عالمه عكس قاب گرفته شده اونجا ديدم واقعا ازاين همه استقبال خوشحال شدم.

و اما بچه هاي كوهنويس

از احسان ممنوم كه يه عكس زيبا رو به همراه يك عكس از مرحوم محمد اوراز برام فرستادن اما خب متاسفانه وقتي كه جعبه رو باز كردم ديدم كه تمام شيشه ي قاب شكسته (چقدر هم اون قاب آبي قشنگ بود) احسان اصرارداشت  كه عكس رو توي نمايشگاه نزارم  اما من عكس رو پاسپارتو كردم و توي نمايشگاه گذاشتم هرچند مي دونم اين عكس به زيبايي روز اولش نيست!!

از علي هم ممنونم كه عكسهاي  خودش و همينطوراقاي محمد جلالي رو به دست من رسوندن.

 

توي روزهايي كه نمايشگاه برگزارشد  اين افتخار نصيب من شد كه با خيلي از كوهنورداي استان كرمانشاه آشنا بشم و همينطور از ديدن عكسهاي زيباي دوستان لذت ببرم.

عكس العمل همه برام زيبا بود  اونايي كه با خنده عكسهاي هم نورداي حادثه ديدشون رو نگاه مي كردن و خاطرات اون برنامه رو با همديگه  مرور مي كردن  و افسوس مي خوردن

و ديدن اشكهاي خيلي ها  واقعا متاثرم مي كرد.

 

هر كوه نوردي از كنار عكسهاي  هادي خان رجايي ، مسعود مولايي  مهدي و  يوسف  مرزباني فرشاد احسانپور  و احسان شهبازي  رد مي شد محال ممكن بود كه  گوشه ي چشمش خشك باشه  وهمه ي اونها مي گفتن ما باهاشون زندگي كرديم و زنده نبودنشون  براي همه ي ما سخته...

 و خيلي ها هم مي گفتن ما توي هيچ برنامه اي بي ياد اين عزيزا نيستيم

خيلي عوامل داخلي و خارجي باعث رنجش  خاطرمن شدن  اما واقعا برام مهم نيست

اما يه سري چيزها هم خيلي منو خوشحال كرد مثل ديدن خانم مولايي مادر زنده ياد  مسعود مولايي  ديگه خودتون مي دونيد ... ديدن عكس پسرش .... تحمل نكردن دلشون...

و همينطور اومدن عكاس و كوهنورد خوب و استاد من جناب آقاي حسين  عيسي حاج و البته ايشون قبول زحمت فرمودن كه عكسهاي برتر نمايشگاه رو انتخاب كنند.

 اما يه موضوعي هم خيلي برام جالب بود:

روز آخر برگزاري نمايشگاه وريا از بچه هاي دانشگاه پلي تكنيك به من زنگ زد كه كرمانشاه هستم و آدرس نمايشگاه رو ازم پرسيد!!!

از ديدن ايشون ودوستشون آقاي بهجو واقعا خوشحال شدم  بيشترخيلي غافلگير شدم .

اما قرار بود كه از بين عكسهاي ارسالي عكسهاي برتر انتخاب بشن:

علاوه بر 54 عكس زيبا و به يادماندني  كه از شهيدان كوهستان (زنده يادان هادي خان رجايي ، محمد اوراز، مسعود مولايي ، مهدي  و يوسف مرزباني ، فرشاد احسانپور و احسان شهبازي) در نمايشگاه بود  و چند عكس ديگر كه براي مسابقه فرستاده نشده  بودند

از بين 72 عكسي كه در بخش مسابقه شركت داده شده بود عكسهاي زير به ترتيب به عنوان بهترين ها انتخاب شدن  (هرچند كه همه ي عكسها زيبا بودن):

1- آقاي يوسف سوري نيا    عكسهاي زيبايي غار پراو

2- آقاي محمد جلالي         عكس هنري  كه كوه لجور در قاب  پل دوآب گرفته شده بودند .

3- آقاي بهنام  حسيني    به خاطر عكسهايي كه از كوه هاي زيباي كرمانشاه  گرفته بودن.

و... يه وبلاگ نويس حدس مي زنيد كي باشه؟

4- آقاي علي قادري   و عكسي كه از پل خواب حين مسير زني گرفته شده بود

5- آقاي عباس مهدويان   در زمينه عكسهاي طبيعت كوهستان

 

در پايان از همه كساني كه اسم اوردم يا اسمشون خاطرم نبود ولي به هر نحوي به من كمك كردن بي نهايت ممنونم و اميدوارم كه اين كار با ياري همه ي كوه نوردان براي ثبت خاطراتشون تداوم داشته ياشه  

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 8:47 توسط ری را| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت