چشمای معصوم
يه مدتيه سرما خوردم همش خود درماني ميكنم كه اي شايد بهتر شم
اما اين دو سه روزه ديگه تحملم رو به صفر رسونده !!
ديروز امتحانم رو كه دادم رفتم سركار كه يه خورده از كارامو انجام بدم تاساعت 4 ديگه نتونستم تحمل كنم خداحافظي كردمو رفتم كه برم دكتر !!
هرچند كه يه مسير رو كاملا برعكس رفتم و مجبور شدم دوباره اون مسيرو برگردم !
زنگ زدم كه دارم ميرم درمانگاه بياين دنبالم
خواهرم تو خواب گفت : خيلي خوابم مياد.....
گوشي رو قطع كردم .
شده تا حالا تو اوج شلوغي دوروبرت تنها باشي و كسي صداتو نشنوه ؟ ديروز دقيقا همين حال رو داشتم
رفتم درمانگاه نوبتم كه شد رفتم داخل مطب
دكتر ازم پرسيد مشكلتون چيه؟
- آقاي دكتر از اول محرم 4 باره كه سرما خوردم هربارم علايمش متفاوته تاحالا هم خوددرماني كردم !فك ميكنم خيلي تو تنم كهنه شده اين چند روزه امتحان دارم ديگه خيلي اذيتم ميكنه
دكتر فشارمو گرفت باورم نميشد ماكسيمم فشارم روي 8.5 بود !! گفت واست سرم مينويسم اين امپولارو هم بزن
نه آقاي دكتر كسي همرام نيست سرم ننويسين لطفا! فك ميكنم افت فشارم واسه اينكه كه از صبح بيرون بودم چيزي نخوردم
پرسيد خوابگاه هستي ؟
تاحالا به دكتر نگاه نكرده بودم سرمو بلند كردم متوجه نگاه مريض دكتر شدم محكم گفتم نه!!
دوست داشتم هرطور شده از اونجا برم دفترچمو داد رفتم داروخونه كه داروهامو بگيرم حالم خيلي بدتر شدن !!
دم در درمانگاه مادري با بچش داشتن گدايي ميكردن !! هركي رد ميشد مكسي ميكرد و يه كمكي بهشون مي كرد!! هيچ وقت از اين كار خوشم نيومده
از داروخونه كه بيرون اومدم رفتم يه سوپري يه چيزي بخرم بخورم كه آمپولامو بزنم از دم سوپري يه كيك باز كردمو شروع كردم به خوردنش سنگيني كيف دستمو اذيت ميكرد پاشنه كفشام هم بدجور آزارم ميداد . اين چند قدم راه واسم چند كيلومتر شد تا رسيدم دم درمونگاه كيكم تموم شده بود
دم در باز همون مادرو بچه رو ديدم يه لحظه چشماي معصوم بچه با نگاهم گره خورد .
راهم رو گرفتمو رفتم داخل دارو هامو دادم خانم تزريقاتي طفلي خواهرم هم خودشو سريع رسونده بود كلي عذرخواهي كه خواب بودم اصلا متوجه نشدم چشامو باز كردم تازه فهميدم چي گفتي
سرما تموم تنمو به لرزه درآورده بود اصلا متوجه اطرافيانم نبودم .
رسيدم خونه بيچاره مامان سريع واسم كباب درست كرده بود چند لقمه خوردمو راه اتاقمو گرفتم رفتم روي تختم كه يه چرتي بزنم
توي خواب با ديدن چشاي اون بچه يهو از خواب پريدم
اون بچه معصوم چه گناهي كرده بود كه بايد تو اون سرما تله ي دام مادرش بشه؟
من چرا از خوراكي هايي كه تو كيفم بود بهش ندام ؟
واقعا از خودم بدم اومد باورم نمي شد اين من باشم!!
اصلا كمك به گدا رو دست ندارم اما تحمل ديدن غم بچه هارو ندارم
ميدونستم اين موقع شب اگه برم مطمئنا نيستن
تا صب با كلي عذاب وجدان تحمل كردم
نزديكاي ظهر يه خورده خواركي گرفتم رفتم دم درمونگاه !!
اما نبودن!!
فك ميكنم مادرش امروزجمعه كار رو تعطيل كرده بود !!
هنوزم چشاي اون بچه رو نميتونم فراموش كنم
وبي تفاوتي م نسبت بهش بد جور آزارم ميده
وسه اینکه خدومو تبرئه کنم ته دلم ميگم :
شايد فردا ديدمش!!

